یادمه وقتی بچه بودم، همه جا بزرگترها بهمون آموزش میدادن که باید راستگو باشیم و  میگفتن دروغ کار خیلی بدیه! اصلا  آدمای دروغگو دشمن خدا هستن. بزرگتر که شدم، احساسی ناشی از رفتار بزرگترها به من می گفت که همه اون چیزایی که اونا به زبون میارن، اونی نیست که میخوان بگن. مثلا اگه با کسی کاری داشتن، وقتی بهش تلفن میزدن از همه جا صحبت میکردن تا آخر تو حاشیه، مساله اصلی رو مطرح می کردن. بعدش که سرکار رفتم، تو جلسات بهم میگفتن به حرف هایی گوش کن که طرف مقابل نمی زنه، راهش هم این بود که طرف هر چی میگه برعکسش رو باید نتیجه گیری می کردیم. تو خیلی از جلسات هم وقتی من حقیقت رو می گفتم، طرفهای جلسه با دید خودشون طور دیگه ای حساب میکردن. انگار همونطور که آدما بزرگ میشن، بهشون عملا یاد میدن که راستگویی، چیزه خوبیه ولی تو رویا! عملا همون بزرگترهایی که میگفتن دروغ بده، میبینی براحتی دروغ میگن، بالاخره من که نفهمیدم کدوم حرف آدم بزرگها رو باید باور کنم؟ دروغ بده یا خوبه؟

(اگه بتونید بفهمید صاحب  جمله زیر راستگو یا دروغگوست، جواب سوال من هم مشخص میشه:

" من آدم دروغگویی هستم!")