خدايانه
هفته قبل براي صحبت با مديرعامل وقت خواستم، بعد چند روز مدت زمان كمي در اختيارم براي صحبت گذاشت و من خيلي سريع و غير ركّ حرفم را زدم. صحبت و مذاكره در عرض 10 دقيقه باتمام رسيد و من بعد آن جلسه در فكر گفته هايم و نتايج آن بودم، و احيانا مطالبي كه نبايد مي گفته ام ولي گفتم. اين كلنجار با خود تا نماز طول كشيد، مي گويند نماز بهترين جايگاه فكر كردن و تصميم گرفتن در مورد مسائل روزمره است، شايد به اين دليل كه عمو شيطونه كمك مي كنه كه همون زمان كم هم به ياد خدا نباشيم، پس كمك مي كنه به مسائل ديگه عميق فكر كنيم. من هم همينطور داشتم سرنماز فكر مي كردم، يكدفعه به خودم اومدم، پسر تو، تو پيش كي وايستادي؟ داري با كي صحبت مي كني؟ با خدا؟ اون كه آخر همه كمالاته؟ اون الان داره مي شنوه من چي ميگم؟
خوب كمي فكر كنيم،روزي 5 دفعه دعوت ميشيم از طرف كسي كه رئيس همه چيزه، ولي از بس اون خودشو براي آدماش كوچيك مي كنه كه ما نميفهميم چه غنيمتي سره نماز داريم، فقط سريع دولا راست ميشيم و بعد سلام و تموم... . خداييش يكي انصاف هم خوب چيزيه، اگه خدا مي گفت سالي يكبار ، اونم با نوبت قبلي مي تونيم فقط 10 دقيقه باهاش صحبت كنيم، اونوقت بازهم به نماز همينطوري نگاه مي كرديم؟ من كه بعد هر نماز از خدا تشكر مي كنم (اگه به چيز ديگه اي در حال فكر نباشم!)كه اين اجازه و فرصت رو داده كه باهاش صحبت كنم.
حتما اون هم با ما صحبت مي كنه و جوابمون رو ميده، شما تو زندگيتون از جوابهاي خدا سراغ نداريدۀ خوب فكر كنيد!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 13:6 توسط majid farahmand
|